When the days get rough, but you are next to me

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

آرشیو مطالب

برچسب ها

از وقتی مصطفی رفت من شدیدا افسرده شدم. اصلا نمیدونم چرا اینجوری بودم چون واقعا تابحال این درجه از درموندگی و حال بد رو حس نکرده بودم! چهار پنج روز تمام تو خونه ی خودمون تنها موندم و هر روز گریه کردم! هر بار هم با مصطفی صحبت میکردم یه دلخوری درست میکردم و قهر میکردم و باز یه دلیل جدید برای گریه برام پیدا میشد! کنترل اعصابم دست خودم نبود. بدترین دورانم بود این هفته ی اول بعد از رفتنش. قشنگترین حرفا هم روی دلم اثر نمیکرد فقط اعصابم به شدت ناراحت بود و گریه و کم خوابی شب و پرخوابی روز... اینقدرم بد خوراک شده بودم که همون یه کیلوی اضافه شده تو عید رو در عرض پنج روز از دست  دادم! شما که میدونید این وضعیت برای بدن من که به گرسنگی و کم کردن وزن مقاومه یعنی فاجعه...

نمیدونم چرا, اما هیچ احساس خوبی درونم نمونده بود. یه روز سر یه مشکلی که الکی کش اومده بود باز بحثمون شد و منم کلا تصمیم گرفتم چند شب هیچ حرفی با هم نزنیم, یعنی تماسمون رو چند روزی قطع کنم کلا, گرچه این تصمیم یه طرفه بود اما مصمم بودم اجراش کنم. احساس میکردم ته راه زندگیمون فقط و فقط سیاهی میبینم و هیچ امیدی به ادامه با این وضع نیست. احساس میکردم بیش از حد خودمو تو وجود شریک زندگیم حل کرده م و توی این بیست روز دقیقا اینقدر به بودنش عادت کردم که یادم رفته نبودنش چه شکلیه. حس میکردم بیش از حد عاشقشم و همین باعث میشه تبدیل به زنی بشم که خودمم دوستش ندارم و فداکاریهایی بکنم که مورد تأیید خودم نیستن. همون شب با بهار نارنج یک ساعتی صحبت کردیم. بهش گفتم بدجور به فضا (معادل اسپیس منظورمه, که به معنی یه برهه جدایی و کناره گیری موقت از پارتنر زندگی هست) نیاز دارم اما مصطفی نمیذاره, حتی نمیذاره تنهایی نیم ساعت برم پیاده روی تا اعصاب خوردم ترمیم بشه. نشست یه کم نگرانی های مصطفی رو برام تحلیل کرد, دلیل بعضی رفتاراشو برام توضیح داد, چیزایی که به وضوح میشد دید اما خب چون من جبهه ی مخالف بحث محسوب میشدم نمیتونستم ببینمشون, مثلا اینکه چرا فلان کار رو کرده, یا اینکه چرا نمیذاره یه کم ازش دور بشم, یا حتی دلیل اجازه ندادن به همون نیم ساعت پیاده روی تنها رو برام حدس زد. نمیدونم چرا اما خیلی بهتر شدم, یه جوری انگار ته تمام اون لحظه های بد و مزخرف یه بارقه ی خوب دیدم. منتهی ذهن بدبینم بازم قبولش نکرد. مصطفی کمتر از بیست و چهار ساعت بعد تماس گرفت. نمیتونستم جواب ندم, من هیچوقت نمیتونم جوابشو ندم! خلاصه یه کم, خیییییلی کم, در حد سه چهارتا پیام حرف زدیم و بعد من باز رفتم تو سکوتم. فردا عصرش هم همینطور, تا اینکه شب ساعت هشت اومد باهام یه دل سیر حرف زد, منم یه چیزایی رو ریختم بیرون, و مشکل با یه روز و نیم فاصله ی نصفه نیمه حل شد. البته مشکلی که باعث شروع بحث شده بود رو کلا گذاشتم کنار, اما حداقل مشکل احساسات منفیم, مشکل دل به زندگی ندادنم حل شد. مصطفی کلی باهام حرف زد, باز بهم اطمینان خاطر داد و یادم انداخت که ما برای هم غیرقابل جایگزینی هستیم. جالب بود چون دقیقا صبح همون روز من به همون چیزایی که مطرح کرد فکر میکردم, انگار داشتم فکرای اون رو میخوندم یا اون تو همون لحظه مغز من رو خونده بود! بعد که اینو گفتم بهم گفت: خب وقتی اینقد خوب همو میشناسیم چرا اینقدر حساسیت نشون میدی؟ با گفتن اینا تمام گارد منفی من ریخت و حس کردم سبک شده م. منفی بافی ذاتی بدجنسم خفه شد و باز دیدم  من بیش از حد عاشقش نیستم, این مرد با اینهمه فهم و درکی که از من داره واقعا لایق همینقدر دوست داشته شدنه. دیدم بیشتر نگرانیهام و ناراحتی هام بی دلیل بوده و اینکه دارم سر یه موضوع بیخود خودمو عذاب میدم. از فردای اون شب حالم بهتر بود, و روز به روز هم بهتر شدم. الان میتونم با جرأت بگم به فروغ واقعی نزدیکتر شده م و دارم انرژیم رو به دست میارم. انرژی که میترسیدم از دست داده باشم.خلاصه ی مطلب اینکه همیشه جایی برای امید باقی بذارید, چون همیشه امیدی هست...
 مرسی از بهار نارنج خوب و مهربونم که کنارم بود و تنهام نذاشت تا بحران رو رد کردم.
 
 
دیشب خواب کسی رو دیدم که همیشه آرزو میکنم کاش دیگه نشونی ازش نبینم و نشنوم اما گاهی ضمیر ناخودآگاه ما بازیهای عجیبی میکنه. تمام مدت هم تو خواب داشتم سعی میکردم برای مهمونی که با مصطفی میخواستم برم لباس انتخاب کنم! :)))
 
الان دیگه تقریبا هر روز پیاده روی میرم, برم آماده بشم تا دیر نشده. با دوست عزیزی هم قرار دارم.
 
جمعه ی این هفته عروسی دوستم مریم هست. جمعه تولد مصطفی هم هست, که خودش نیست, اما خب من با فیفز و نیلو میرم عروسی و میدونم جای همسری مهربون خالیه کنارم...
 
فعلا با اجازه ی همگی...
 
 
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:30
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها