روشنایی های شهر

خرید بک لینک

آورده است چشم سیاهت یقین به منهم آفرین به چشم تو هم آفرین به منمن ناگزیر سوختنم چون که زل زدهستخورشید تیزچشم تو با ذرهبین به منبر سینهام گذار سرت را که حس کنمنازل شدهست سورهای از کفر و دین به منیاران راستین مرا میدهد نشاناین مارهای سرزده از آستین به منتا دست من به حلقهی زلفت مزین استانگار داده است سلیمان نگین به منمحدودهی قلمرو من چین زلف توستاز عرش تا به فرش رسیدهست این به منجغرافیای کوچک من بازوان توستای کاش تنگتر شود این سرزمین به منعلیرضا بدیع روشنایی های شهر...ادامه مطلب

ما را در سایت روشنایی های شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 15:14

توی هفته ای که گذشت من کرونا گرفتم! بالاخره بعد از دو سال اومیکرون در خونه ی ما رو هم زد. در واقع یه جورایی اگه نمیگرفتم معجزه بود! آخه رایان بچه ی دوستم که من براش میمیرم گرفته بود و منم دقیقا همون روزی که عصرش علائمش بروز کرد رفته بودم پیششون کلا هم که بغل من بود! خلاصه که گرفتم و خیلی راحت ردش کر روشنایی های شهر...ادامه مطلب

ما را در سایت روشنایی های شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1400 ساعت: 15:47

یه جورایی عصبانیم!!! سر لج افتادم! با چی؟ با کی؟ با خودم؟ با همسر؟ با زندگی؟نمیدونم! البته دقیقا میدونم ریشه ش کجاست اما نمیدونم چرا اینقدر برام بولد و بزرگ شد که کل مرخصی این بار همسر رو خراب کرد برام و شب آخر تقریبا از اون شرایط متنفر بودم اما از طرفی نمیدونستم اگه این دلخوری توی دلم باقی بمونه و اون برگرده من سه هفته ی بعد رو باید چطور با اون کابوس بزرگ سیاه زندگی کنم!خلاصه که روز آخر گذشت و اونم رفت، و اون حس طاقت فرسای سنگین از بین رفت اما واقعا یه حس بدی ته قلبم باقی موند. دل چرکین موندم. یعنی این مرخصی بدترین مرخصی عمرم بود! تابحال اینقدر بهم بد نگذشته بود تو یه مرخصیش! بدتر اینکه دفعه ی قبلم به خاطر داشتن مهمون از شهر دیگه ما هی مجبور به رفت و آمد به خونه ی مادرشوهر بودیم و بار قبل هم بهم چندان خوش نگذشت و این مرخصی قرار بود اون یکی رو جبران کنه! اما به خاطر سطح خیلی بالای استرسی که بهم وارد کرد و حتی یه شب (یعنی همون شب مسخره ای که ریشه ی حال بدم ازش شروع شد) باعث شد دچار تپش قلب خیلی شدید بشم در حدی که نفس کشیدنم مشکل شده بود، دقیقا کاری کرد که دو ماه از یک هفته ای که کنار همسر میگذرونم هیچ لذتی نبرم و فقط عصبانیت بمونه برام.میدونم خیلی پیچیده شد اما واقعا حال صاف و ساده نوشتن نداشتم. توی اینستا هم که بچه ها هستن اما متاسفانه تعداد خیلی زیاد اعضای خانواده ی همسر که تشریف دارن اونجا نمیذارن با خیال راحت بنویسم! یعنی میدونم داشتن بلاگ شخصی اونجا هم فایده نداره چون به محض اینکه یه آدرس میدم به بچه ها که بیان یه پیجی دور هم باشیم از خود همسر تاااااا دختر دخترعموش میان فالو میکنن فقط ببینن چه خبره! من اصلا دوست ندارم ریز ریز زندگیم برای خاندان شوهر رو باشه! یعنی هر استور روشنایی های شهر...ادامه مطلب

ما را در سایت روشنایی های شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:39

از امروز صبح که خبر رسید تا آخر این ماه بازم همسر میره جنوب، دارم همینجوری کارامو دایورت میکنم! اکثر شماهایی که قبلا اینجا رو میخوندین الان اینستاگرامم رو دارید و اونجا دور همیم اما به خاطر وجود یه ع روشنایی های شهر...ادامه مطلب

ما را در سایت روشنایی های شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: دوشنبه 22 دی 1399 ساعت: 2:29

اولین قرار... به فاصله ی 9 سال، هفت سال از زندگی مشترک ما گذشته... و تو شنبه دوباره راهی هستی برای جنوب، ولی این بار تازه عروس چهار ماهه رو نمیذاری خونه که بری. این بار همسر هفت ساله رو میذاری و میری روشنایی های شهر...ادامه مطلب

ما را در سایت روشنایی های شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: دوشنبه 22 دی 1399 ساعت: 2:29

صفحه بندی