
توی هفته ای که گذشت من کرونا گرفتم! بالاخره بعد از دو سال اومیکرون در خونه ی ما رو هم زد. در واقع یه جورایی اگه نمیگرفتم معجزه بود! آخه رایان بچه ی دوستم که من براش میمیرم گرفته بود و منم دقیقا همون روزی که عصرش علائمش بروز کرد رفته بودم پیششون کلا هم که بغل من بود! خلاصه که گرفتم و خیلی راحت ردش کر...
ادامه مطلب
یه جورایی عصبانیم!!! سر لج افتادم! با چی؟ با کی؟ با خودم؟ با همسر؟ با زندگی؟نمیدونم! البته دقیقا میدونم ریشه ش کجاست اما نمیدونم چرا اینقدر برام بولد و بزرگ شد که کل مرخصی این بار همسر رو خراب کرد برام و شب آخر تقریبا از اون شرایط متنفر بودم اما از طرفی نمیدونستم اگه این دلخوری توی دلم باقی بمونه و اون برگرده من سه هفته ی بعد رو باید چطور با اون کابوس بزرگ سیاه زندگی کنم!خلاصه که روز آخر گذشت و اونم رفت، و اون حس طاقت فرسای سنگین از بین رفت اما واقعا یه حس بدی ته قلبم باقی موند. دل چرکین موندم. ...
ادامه مطلب
صفحه رو باز می کنم و بهش زل میزنم! آخه واقعا از گذر ایام چی میشه گفت؟ اینکه روزها به چنان سرعتی می گذرن که من گاهی حتی یادم میره چند شنبه ست. تیترم کلیک بِیت بود! چاخان دروغگو هم پسرعموی منه! نه من! ن...
ادامه مطلب
شوهر من عقیده داره که اگه نمیخوای کسی تو زندگیت دخالت کنه نباید چیزی از زندگی خصوصیت به اشتراک بذاری!!! اما من مخالفم. مردم چه چیزی به اشتراک بذاری و چه نذاری حرف خودشونو میزنن و دخالت خودشونو به هر روشی که ممکن باشه میکنن، پس واقعا فرقی نداره که تو چی میگی و چیکار میکنی. مهم اینه که تو به جای سر خم کردن و پنهون کردنِ نظر خودت بتونی با اون دخالت ها کنار بیای یا پاسخشون رو بدی، حلا لازم نیست این پاسخ حتما تهاجمی باشه، میتونه خیلی محترمانه هم باشه اما در نهایت پاسخ باشه، این درستشه! همه جای دنیا، ...
ادامه مطلب