عیدونه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

آرشیو مطالب

برچسب ها

این روزا رو دوست دارم. حال و هوای عید و اینکه هی دنبال خریدهام باشم رو دوست دارم. کلا کیه که از خرید بدش بیاد؟! البته چند روزه دستم زیاد به کار نمیره, تنبل شده م و میخوام این یکی دو روزه جبران کنم, چون باید تا دوازده روز دیگه هم پول کادوی مصطفی دربیاد, هم وقتی بابام بیاد میریم رشت برای خرید, و باید جیبم پر باشه دیگه  منم بچه ی خوبیم هی به شوهرم نمیگم پول بده پول بده, مشکل همینه دیگه, هی مستقل هستیم هی نمیگیم, بعد هی جون خودم بالا میاد واسه پول درآوردن  واقعا دست مردها درد نکنه چقد زحمت میکشن برای پول... 
دیروز یه کفش خیییلی خوب و راحت خریدم. چند روز قبلم شال. مدل مانتو آماده ست, اما هیچ کیف خوبی پیدا نکردم  یعنی پیدا کردما اما خب یه لایه اشبالت بود بدون آستر و یه غار بیشتر نبود, یعنی یه دونه جیب بود در کل, رنگشم عسلی بود و فقط مزیتش زیباییش بود, که شبیه این کیفای سرخپوستی هست. بدون هیچ لایه ی دومی که از لوازم محافظت کنه اگه اینجا یه بارون بزنه من باید گوشی و کارتهای اعتباریمو از توی استخر جمع کنم, نه از توی کیف 😕 به خاطر همین بیخیالش شدم با اینکه خیلی خوشگل بود. تازه همونم گرون میگفت. میگم صبر کنم باز برم منطقه آزاد هببینم میتونم اون کیف فروشیه که مصطفی برام ازش کیف خرید رو پیدا کنم یا نه, ها؟؟؟
هنوز هیچ کاری واسه خونه تکونی نکرده م. من ماهی یه بار قبل از اومدن مصطفی خونه رو میتکونم, فقط باید یه سری کارایی مثل شستن پرده ها رو بهش اضافه کنم. پرده ها واقعا باید شسته بشن منتهی مصطفی این سری فراموش کرد بیارتشون پایین منم قدم نمیرسه, برای همین منتظر دفعه ی بعدیم که بیاد و پرده ها رو بکنه. فعلا امشب و فردا دارم میرم خونه مون, یه کم تمیزکاری هم میکنم. 
 
این چند روزه پیاده روی زیاد کرده م. قانونم واسه خودم اینه که یه روز باشگاه, یه روز پیاده روی. اما اینقد این قانون رو میشکنم که نگو, بعد از باشگاه کلی پیاده روی میکنم و نتیجه اینکه خورد و خمیر میام خونه. بعد خوابم میبره و کارای ترجمه میمونه زمین! یکی از دلایل انجام نشدن کارم همینه دیگه. اما پیاده روی روزای فرد سر جاش هست, هر چقدرم کم, بازم انجامش میدم.
 
امروز باید خریدایی که کرده م رو ببرم خونه ی خودمون. کلی وسایل دارم اینجا. تازه امروز پرستار مامان بزرگ خدابیامرز زنگ زد, گفت تموم وسایلایی که تو انباری داشتیم نم گرفته. خدا میدونه من چقدددددد کتاب اونجا داشتم. الان دل تو دلم نیست که کتابام چی شدن!  باید زودتر برای خونه مون کتابخونه بخرم و کتابامو بیارم بچینم. گرچه اگه خیس شده باشن بهرحال باید بندازم دور یا ببرم دست دومی جایی بدم برن. دلم میسوزه, چه کتابایی داشتما  چقد دوستشون دارممممم  از مصطفی یه کم کمتر 
 
خب دیگه, فعلا روزتون خوش. اگه بازم چیزی یادم اومد میام بگم 
 
 
پ.ن: مشکل پست قبلی تقریبا حل شد. به خودم خیلی افتخار کردم که محکم وایسادم. اما هنوز ترکش هاش ادامه داره, برامون دعا کنید که دامنمون رو نگیره. خدایی حق تو اون موضوع با ماست اما پارتی بازی طرف مقابل برامون دردسر شده...
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 6:33
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها